مدت زيادي ازش نميگذره. خيلي هم كوتاه نيست. نه اونقدر طولاني كه زخمش التيام پيدا كرده باشه و نه اونقدر كوتاه كه ازش چرك و خون بريزه. هر چي باشه و هر چي نباشه يه يادگاره كه به اجبار حفظش ميكني و بخواي نخواي با خودت ميبري و مياريش. انگار كه يه تصوير كهنه زرد شده را بچسبوني به يك آينه و بزني بشكنيش. يا اينكه به چشمهاي مدور يه هيپنوتيزور خيره بشي و بگردي و بچرخي دور خودت تو يه تونل سياه و چشم باز كني و ببيني كه رسيدي به آخورهاي گذشته ات و سر تو هر آخور كني مزه گند موندگي زيردندونات بياد و نتوني تف كني.
هر از چندي هم بشوي صدايي رو كه تو ذهنت عين يه ناقوس طنين مي ندازه كه يادش به خير و فكر كني كه بالاخره خوب شد يا بد شد؟ از دست رفت يا كه نه... ولي هر چه باشه يه يادگاره كه به اجبار حفظش ميكني و بخواي نخواي با خودت ميبري و مياريش...
ميبري با خودت تا اونجاهايي كه بوديم و بود و نبايد بود كه ديديم و نبايد مي ديديم و چه حيف كه بود و ديديم و يادش به خير... كاش كه نميشد اون عفريتي كه زائيده شد تا با بالهاي سياهش بياد و دور سر ما بچرخه و سايه متعفنشو روسرمون بندازه و با چنگالاش زخمي بزنه كه تا قيام قيامت چرك و خون بريزه و دل خوش كني به اينكه گذر زمان التيامش بده. هر چند كه مدت زيادي هم ازش نميگذره
خوب كه نبود و حالا كه هست و خواهد بود و چكار بايد كرد كه كمرنگ بشه تصوير اون دو تا الماس درخشان كه سياه بودند و برنده و هر چي بگي نه تو تصوير مياد نه تو تصور و تنها اسمي كه ميشه روش گذاشت عفريته و بس
چه محكم گام بر ميداشتيم تو يه روز آفتابي كه تو هرمش قله را فتح كنيم و بخنديم و فراموش كنيم و تف كنيم هر چي طعم گنده و بو بكشيم. بوي نا و خاك و آفتاب و هر چي كه فكر كني تو يه روز آفتابي تابستوني نصيبت ميشه. غافل از اينكه عنكبوتهاي سياه و درشت تارهاشون اينقدر محكم تنيده ميشه كه وقتي توش افتادي ديگه نه راه پس داري و نه راه پيش و آروزي فتح قله را بايد با خودت به گور ببري كه نه به تور ببندي كه بددامي بود و خواسته بهش تن داديم كه نه تن داد.
بعدش كه از اوج افتاديم به حضيض و رفتيم تو اون تونل سياهي كه اون دو تا الماس برامون حفر كرده بودن چرخيديم و لرزيديم و بغض كرديم و هر چي كرديم گريه كنيم نشد و اينقدر بغض فشار اورد كه اول گلو و بعد چشم و شقيقه ها ميزدن، مثل يه طبل پوست چرمي گنده بي هيچ نتيجه اي و ايكاش كه همون موقع بغضه تركيده بود و لازم نبود حسرت اون بغض فرو خورده را با بقيه حسرتها همراه كنم.
هر چي بود شروعش همون بود و انتهاش همون بود و خالي و پرش همون بود و چه طعم گندي داشت. گندتر از شوري دريايي كه دل را بهش زده بودم و دلم را به هم ميزد و چنگ مينداخت به داشته هاش و نداشته هام كه آرزوي داشتن چه تلخ و چه شيرين دنبالم ميكرد و مينداخت منو تو يه سراشيبي كه لگام گسيخته تر برم دنبالش و بكوبم به هر چي در بسته است و نفس زنان و بي جواب با پاهاي بسته و تن عنكبوتي نرسم نه به اوج كه نه حتي به حضيض كه ايكاش اين سراشيبي تموم ميشد و ميبريد اين نفس كه دمي بر نياد و با اومدنش نه يادي تكرار بشه و نه انتظاري...
انتظار... بودن با انتظار و نبودن توام با انتظار و لحظه لحظه تنيده با انتظار كه آره يا نه با علم به نه و علم به علم هاي بي عمل و هزاران انتظار پوسيده كه خودت را آويزانشان ميكني يا انتظار داري كه مثل يه سرعت گيريا دست انداز عمل كنند بي آنكه انتظاري بر اورده داشته باشي و با سرعت هر چه تمام تر بزني به بيراهه و باقي قضايا...
كه از گذشته شروع شد و به حال رسيد و از حال نقب زد به گذشته و هيچ وقت نه به گذشته رسيد و نه از حال چيزي فهميد و آينده هم كه بي خيال. يه تصوير گنگ از گذشته "بي حال" انگار كه يه عكس كهنه و پوسيده را بچسبوني به آينه و بشكنيش.
ميدانم كه رفت. حالا به گذشته چنگ بزن و انتظار بكش و تا آخرين نفس كه بر نمي آيد دوان دوان با آخرين سرعت بران در سراشيبي و اينكه ميداني همان روز... همان روز آفتابي... پايت در دام عنكبوت افتاد و زخمي خوردي كه تا آخرين نفس كه بر نمي آيد با خودت ميبري و مياريش
پ.ن. خداحافظ
