يه بيماري جديد و نادر گرفته ام كه واگيردار هم هست. يه جور سرطان توام با جذام. از اون نوع جذام هايي كه روحتو ميخوره، ميمكه اونطور كه حتي تفا له اي هم ازش باقي نمونه، يه جور غده كه توگلوت رشد ميكنه و چركش از چشمات بيرون ميزنه. پلكات ديگه حركتي نداره و حدقه ات ثابت ميمونه به يه نقطه دور، خيلي دور...
هرچي بري دكتر و سعي كني با شيمي درماني خوبش كني نميشه. داروهاي تجويزي هيچ اثري روش ندارن. بيخيالي، سفر، خوش بيني، خنده كه اين آخره به عميق شدن شيارهاي روح بيشتر كمك ميكنه. اصلا انگار كه تمام شاديهاي دنيا، تمام حرفها و قصه هاي عاشقانه روي اعصابت ميرن، هيچي نميمونه جز اينكه احساس كني دونه دونه رگهاي بدنت كش اومدن و دردناك شدن وبا كوچكترين حركتي خون از توي زخماي روحت فواره ميزنه و دلت آب ميخواد آب ....
با پيشرفت اين مرض بر خلاف بيماريهاي ديگه مغزت منبسط ميشه اونقدر كه جمجمه ات گنجايشش رو نداره و يه جايي بالاي پيشونيت شروع ميكنه به تپيدن. سر انگشات شروع ميكنه به تپيدن. روي زخمات شروع ميكنه به تپيدن و قلبت از تپش مي ايسته اما نميميري! انگار قلبت تيكه تيكه شده و هر تيكه اش يه نبضه كه جا جاي تنت داره ميتپه ... مغزت اينقدر رشد ميكنه كه جمجمه ات ميشه مثل پوسته بادكنك و ... درد ... از تمام نسوجت عبور ميكنه ... احتمالا تب هم ميكني اينقدر داغ ميشي كه پوستت مثل تن كوير چاك چاك ميشه و كو بارون كه بباره... ميدونم دلت آب ميخواد آب
متاسفم اما به اينجا كه برسي ديگه نميتوني بنويسي...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 15:31  توسط سايه
|
تهوع... اولين لغتيه كه به ذهنم ميرسه بعد از خوندن وبلاگي كه يكي از دوستان بهم معرفي كرد به اين آدرس: http://ezdevaj-movaghat.blogsky.com/ يعني بعضيها واقعا دلمشغولي ديگه اي به غير از شكم و زير ... ندارند؟؟ اين وبلاگ واقعا خوندنيه. خانوم ها و آقايوني كه از تورمهاي جنسي رنج ميبرن و به روشهاي كاملا شرعي!! به مداوا ميپردازند. خانمي كه ۲۳ بار صيغه شده و شوهرش هم براي احياي سنن اسلامي سالي ۳ بار صيغه ميكنه!! ولي جالبه كه زنه نميتونه با يه مرد ديگه ثواب ببره ... مردي كه مغز زنشو از ثواب اين عمل پر ميكنه و دوستشو صيغه ميكنه. صيغه هاي ۱ ساعتي و ۱۰۰۰ توماني و ... نميدونم شايدم اشتباه ميكنم ولي ازدواج موقت همون همخوابگي اسلاميه با دو تا لغت عربي اضافه تر.. مهريه اي هم كه ميگيرن هم پول روسپي گريه. گربه رو رنگ كرده اند و جاي قناري ميفروشند. پولش حلالشون
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 15:45  توسط سايه
|
يكي به اين سوال من جواب بده:
چرا تو مملكت ما زن بي اذن شوهر حق خروج از كشور نداره ولي مرد بدون حتي اجازه همسرش اجازه قانوني خروج داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 16:41  توسط سايه
|
توي پارك ، نه، توي بلوار نشسته بود. روي يه فرش، نه، زيلو. وسايلشو مرتب جا به جا ميكرد. حين آشپزي چشمش به سه تا بچه اي بود كه دور و برش مي پلكيدند. دو تا پسر و يه دختر. بزرگه حدودا 5 سالي داشت. صورتش زرد ، نه ، بيرنگ بود و چروكيده. ولي معلوم بود كه جوونه و پر از حسرت... باد ميزد و برگها روي زيلوش مينشستند. خيلي مهمان نواز نبود. حوصله برگها رو نداشت. با يه جارو...
يه تاكسي درب و داغون اومد و آقايي مسن با قد كوتاه و موهاي ريخته به سمتش اومد. حدس زدم كه زن دومشه، نه، زن سومش بود. اينو وقتي گفت كه شوهره رفت.
بهش گفتم چقدر كار ميكني خانم. حالا كه اومدي هوا خوري و اينطوريه تو خونت چيكار ميكني؟؟ و سر درد دلش باز شد. گفت كه شهرستان زندگي ميكردن. جوون بوده و خوشگل. شوهرش قبلا دو تا زن طلاق داده بوده و اين هم سوميشه. از دوتاي قبلي هم يه چندتايي بچه داره كه دختر بزرگش كه پيش دانشگاهي ميره با اونا زندگي ميكنه. گفت كه مومنه ولي اخلاقش خوب نيست اما چاره اي هم نيست بايد ساخت... با كتكش... با سركوفتهاش... با نداريش... با دخترش كه تو خونه الم شنگه به پا ميكنه... بچه هامو نميذارم كوچه بازي كنن... اخه دور از شما مردم بد شدن... بچه ها فحشاي بد ياد ميگيرن... اينجا بازي ميكنن و حواسم بهشون هست. گفتم تو كه ميدونستي دو تا زن طلاق داده چرا زنش شدي؟ تو كه اين همه جوون و ... نگاهش به گوشه زيلو خيره موند. نميدونم . دادنم ديگه. دل خودم رضا نبود . چه كنيم ديگه خانوم جون ... و گفت كه دختر آخر خونه بوده اولي شوهرش معتاد. دومي بيكار اينم كه آخري بخت در خونه اشو زده. حد اقل يه تاكسي لكنتي داره كه 2 زار از توش دربياره نماز ميخونه ميدونه خدا چيه و ... آهي كشيد واسه همه نداشته هاش... پرسيدم از زناي قبلش خبر داري؟ گفت كه مادر اون دختري كه پيش دانشگاهي ميره مرتبا زنگ ميزنه و فحش ميده و الم شنگه به پا ميكنه دختره هم صد تا فحش نه بهتر از اون ميده و اضافه ميكنه كه ننه اش ميخواد برگرده و وجود اون باعث از هم پاشيدگي زندگيشون شده ... احساس كردم درداي خودم يادم رفته ... دم اذون بود....
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 17:18  توسط سايه
|
دلشوره دارم. صبح با سردرد از خواب پا شدم. ديشب طوفان بود. ۲ بار رعد و برق زد. پنجره بسته است. پرده را كنار ميزنم. هوا تاريك روشنه. شيشه يخ زده. شك ندارم. ديشب ۲ بار صداي شكستنشو شنيدم. گرسنه ام. يه جايي آب داره چكه ميكنه. صداشو به وضوح ميشنوم. سعي ميكنم صدارو با تپش نبضم يكي كنم. نميشه. كش مياد. ول ميكنم.
اون اتفاق ولم نميكنه. اتفاق ديشب. به وضوح كش مي اومدند. سايه ها ... اولش كش مي اومدند. بعد حجيم ميشدند. بزرگ و بزرگتر. من بينشون گير افتاده بودم كه رعد زد. مطمئنم كه اول رعد زد. منتظر شدم شايد برن. ولي بارون نيومد. من عرق كرده بودم. يه چيزي روي پوستم راه ميرفت. ميخراشيد. سايه نبود. خيس بودم. بارون نبود.
بعد زمين لرزيد. شديد و شديدتر. من تنها بودم. زمين ميلرزيد. من سايه نداشتم. فكر كنم افتاد. بعد كه افتادم سرم تو يه چيزي فرو رفت و خون تو دهنم جوشيد.
لوله ها سالمن. نميفهمم از كجا صداي آب مياد. نميدونم ورش دارم يا نه. ميترسم. چراغو روشن كرده ام. ميدونستم كه نبايد ببينمش. بي دليل داغ بود. من خواب نبودم. منتظر بود. لكه بزرگيه. پاك نميشه. هرچي شستم پاك نشد. شيرو محكم بستم. هنوز سرگيجه دارم. مطمئنم كه نبايد فكر كنم. كاش يه تيكه كاغذ داشتم. هيچ وقت تنهايي رو تا اين حد احساس نكرده بودم. لعنتي. نبض من تندتر ميزنه. صداش تو گوشم پيچيده . خودم شكستمش. ۲ بار.
ولي خوني نريخت. انتظار ديگه اي داشتم. اون سايه داشت. يه سايه حجيم. كه نفس ميكشيد. نفسش داغ بود. اينقدر به من نزديك بود كه انگار ميخواد در من حلول كنه. من سرم گيج رفت و خون جوشيد.
مزه اش تو دهنمه. هر چي به سرو صورتم دست كشيدم چيز مشخصي حس نكردم. شدت ضربه زياد بود. خورد و خاكشير شد. مطمئنم. نميدونم چه اصراري داشت كه ببينمش. هوا داره روشن ميشه. شايد بيرون كه رفتم بهتر شه. هواي تازه نجاتم ميده. شيشه ها يخ زده. ميدونم كه بايد رها كنم. اونكه نميكنه.
آينه رو به رومه. چيزي توش نيست. چيز مشخصي توش نيست. يه حفره شايد. تاريك. توش صدا پيچيده. لاي كاغذ ميپيچمش. پرتش ميكنم بيرون. بيرون يخ بندونه. خيس عرقم. كاملا مطمئنم كه داره رشد ميكنه. اگه بمونه همه فضاي اينجارواشغال ميكنه. آشغال... پاك نميشه. دستگيره در تو دستمه. يه فلز سرد كه نميچرخه. گير افتادم. همون ديشب بايد اينكارو ميكردم. اونوقت كار به اينجا نميكشيد.اينجا براي من هم به تنهايي جا نداره.كاش ميفهميدم چه طوري پيداش شد.
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 9:2  توسط سايه
|