تبليغاتX
سايه

سايه

تونل وحشت

يادمه هميشه بچه كه بودم از تونل وحشت ميترسيدم. اگه از طرف مدرسه ميرفتيم پارك ميتونستم از زيرش شونه خالي كنم و سوار نشم. ولي با خانواده و بچه هاي همسن و سال نميشد و مجبور بودم اينقدر پلكامو رو هم فشار بدم كه تا دو روز سر درد داشته باشم و اينقدر جيغ بزنم كه گلوم تا مرز پاره شدن پيش بره. و اين ترس هنوز كه هنوزه همراهمه .

قطار زمان رد ميشه و مجبورم كه سوارش باشم. وارد تونل زندگي كه ميشه پره از چيزاي وحشتناك كه هر چقدر هم چشاتو ببندي كه نبيني، لمست ميكنه كه بگه هستم و هر چقدر جيغ بكشي كه چيزي نشنوي يه چيزي رو در وجودت آنچنان منفجر ميكنه كه شايد ديگه نتوني اميدوار به ديدن پايان تونل باشي. چقدر دلم ميخواد يه زلزله بشه و ديواره تونل بريزه. از بوي گندش و تاريكيش بدم مياد. هر چقدر هم كه كنارت روي صندلي يه آدم بزرگ باشه كه سرتو تو بغلش بگيره و بگه : نترس، ببين آقاهه داره بهت گل ميده، من ميفهمم كه برعكس بچگي ها آقاهه يه گوريله كه لباس آدم تنشه... من بازم تاريكيشو ... بوي گندشو ... حيووناي ترسناكشو ميبينم و ميترسم. ايكاش دنيا مدرسه بچگيام بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 15:40  توسط سايه  | 

كمدي الهي، برگ اول از جلد چهارم

رو به رو يه كمد ديواريه كه يه درش كنده شده و يه در ديگه اش بازه چهارطاق. توش يه كامپيوتره، دو تا پرينتر، يه UPS ، يه عالمه پرونده قديمي و سيمهاي سفيد و مشكي، پاكتهاي آچهار و آپنج و ... رو به روم يه پنكه است كه جسد پشه هاي مرده رو مستقيم ميرونه به سمتم. دست راستم يه كامپيوتر ديگه است. دو تا كازيه سه طبقه و يه عالمه خرت و پرت. سمت چپم يه كامپيوترديگه كه پشتش ديواره و پشت ديوار اتاق خدا بيامرز آقاي ... زير ميز سمت راست يه سطل آشغال پر از دستمالهاي مچاله و كاغذهاي تيكه پاره و يه كتابخانه بزرگ مشكي سمت چپ پشت به بيمارستان مهراد و يه بالكن كه جون ميده واسه خودكشي. زير دستم يه صفحه كليد چرك و خاك گرفته كه يه سري اراجيفو مستقيم هل ميده تو دهكده جهاني. درست حدس زديد اينجا جهنمه ... جهنمي كه درش رو به بهشت باز ميشه ... ولي ... راستشو بخوايد ... هميشه از تو بهشت صداي نوحه بلنده... فاتحه مع الصلوات
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 15:45  توسط سايه  | 

برده داري

اين عكسو آيلين عزيز برام فرستاده. خدايا اين آيين برده داري كي از روي زمين پاك ميشه؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 14:35  توسط سايه  | 

سفرنامه

 

يه مدت نبودم. رفته بودم ايروان. 6 روز. تنها. و چه روزهايي. پر از تجربه. تلخ و شيرين... دلم ميخواد سفرنامه بنويسم ولي نميتونم. چيزايي كه خيلي رئال بودن و نميتوني با همون شرايط شرحشون بدي. بايد از سنگ باشي. سخت. يا يه قطره باشي، نرم...

 

مردهايي رو ديدم كه تنها اومده بودن. ولي نه به قصد سفر و كسب تجربه. بدون زن و فرزند، به قصد خوشگذراني. پير و جوون. كسايي كه تاريخ ازدواجشون به سال هم نميرسيد و كسايي كه تمام موهاشون سفيد بود. مردهايي كه هر شب خلوت تنهاييشون را با زنهاي ... پر ميكردند. بعضيها كه بار اولشون بود و جنس شناس نبودن گرون ميخريدند و كساي ديگه راه حلهاي بهتر پيشنهاد ميدادند. آخه تو ممالك آزاد همه جوره هست. تلفني، خيابوني... مشخصات ميدادند و طرف مي آمد و مستقيم ميرفت تو اتاق... آخه حق نشستن توي لابي هتل را نداشت... اونايي رو كه مرغوب تر بودن با هم عوض ميكردن و بعد هم كه كفگير به ته ديگ خورد دو تايي با هم با يكي... شبا تا نيمه شب توي ديسكو به رقص و شراب خواري... پارك آبي نه به قصد شنا و تفريح كه به قصد ديد زدن زنهاي برهنه خارجي...

چرا؟؟ يكي به من بگه چرا؟؟ اين همه حرص چرا؟؟

 

البته نا گفته نمونه براي زناشون سوغاتي هم ميبرن: ايدز و هزار و يه مرض ديگه

 

شنيدم كه خوابگاههاي دانشجوهاي ايراني را ميگردن. از ترس مواد مخدر. با خودشان هديه ميارن از ايران..

 

اما خوبي هم بود. كليساهاي قديمي و زيبا، كنسرت و اپرا و بالت، درياچه سوان  و ميدان زيباي لنين كه زير نور چراغها در شب ميدرخشيد. تجمع رنگين خانواده ها تا ساعتها بعد از نيمه شب و خانم آرمينه دوستي فوق العاده ....

 

سفر تنهاي من يه درس بزرگ بود.
+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 11:41  توسط سايه  |