تبليغاتX
سايه

سايه

آفتابگردان

روي زمين افتاده بود و ميلرزيد. مثل يك توده بيشكل. يه حفره و آرامش. موسيقي بي امان كه مثل پتك ميكوبيد. گلوم ميسوخت. انگشتام به سرعت مچرخيدند. باد مي اومد . نفسم گرفته. يه كم هوا به من تزريق كنيد. از پيشونيش سيل ميومد. دستام مثل كپك شده. بو گرفته. سعي كردم برش دارم. اما چسبيده. توي دستم يه سوراخ درست شده اندازه چاهك. از توش كثافت ميزد بيرون. تو تب داري. اين پارچه بوي آب ميده. من خوابم. بيداري حالمو به هم ميزنه. تهوع دارم. اينجا چاهك نيست. از دستم ميريزه بيرون. بوش معلقه. چقدر ميلرزي. بسه ديگه. يه مشت شن مونده تو هوا داره رو به بالا ميره. هوا داره مد ميشه. ماه زير پام افتاده بود. دستاش ميلرزيد. خم شو. نقره مذابه. ته يه مرداب. لاشه شو بايد خاك كرد. همه جا قبره. استخوانهارو يكي جمع كنه. يكي داره تو جمجمه پارو ميزنه. هوا بنفشه. چقدر لاله واژگون. پرسيدي آفتاب كجاست؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 11:28  توسط سايه  | 

و آخر...

 

 

 

انهدام زمان را پیشگویی میکنم

گوشت را به زمین بچسبان

این صدای پای گله های گریزان اسب وحشی نیست

صدای دل آشوبه زمین است

از بلعیدن فاضلاب

دماوند و فوجی

به مرز تهوع رسیده اند

تمام کابلهای موازی و متقاطع

بر گلوگاهش پیچیده اند

زمین را دار زدند

ومن

انهدام زمان را پیشگویی کردم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 9:29  توسط سايه  | 

از سينما فلسطين تا دم خونه

سالن فرو رفته تو تاريكي . يه رشته بلند كه به سرش يه قمقمه وصله و از بين اجساد راه خودشو باز ميكنه و آبي كه گل ميشه... جسدهايي كه رفته رفته خاك كهنگي روشونو ميپوشونه و تبديل ميشن به مجسمه هاي مرداري. تمام طول فيلم به ياد ساموئل بكتي.

اين كفشا بدطوري پامو زخم كرده. قرتي بازي هم حدي داره. خدا گفته واسه اين كه تيپت به هم نخوره پاتو اينطور آش و لاش كني؟ اين پا اون پا كردن فايده نداره به زور از پله ها ميام پايين. نفس رو تو سينه حبس ميكنم و پامو محكم تو صندل فرو ميكنم در عين حال دندون رو توي جيگر.

با توجه به اينكه تمام پولامو دادم كتاب خريدم (تاريخ تئاتر جهان: 17 هزار تومان و مكتب هاي ادبي 12 هزار تومان) و سينما رفتم (1500 تومان) بايد با خست با 500 تومان مانده رفتار كنم و مجبورم تا ميدون رو پياده گز كنم. كاملا احساس ميكنم دارم رو جوجه تيغي راه ميرم. كاش حداقل عرضه ماشين مفتي گرفتن داشتم... از خودم بدم مياد دارم ميشم ماكياولي.

نرسيده به ميدون يه مرد و زن روي يه سكو نشسته اند. زنه روسريشو سفت بسته و مرده ته ريشي داره. يه دختر با 5 جلد كتاب  لنگان لنگان از جلوشون رد ميشه. لاغره و قد بلند. مرده همينطور كه داره به زنه تشرميزنه وفحش ميده با نگاش دخترو قورت ميده... كاش يه باتوم داشتم همچين ميكوبيدم تو فرق سرش كه دور كله ش پر از ستاره هالي شه.

پل سيد خندان: يه دختر با شلوار برمودا. مانتوي تنگ كوتاه و موهاي مش كرده كنار يه پسر مو سيخ سيخي ايستاده. پسره ميگه گريه نكن كه ميگيرم به حد مرگ كتكت ميزنم . كشف ميكنم گوش من استعداد عجيبي در شنيدن حرفاي عاشقانه داره..كتابا سنگينه ولي دستم قدرت نداره 5 تاشو بكوبم تو سرهر جفتشون.

تو تاكسي كه هنوز راه نيفتاده نشسته ام و دارم فكر ميكنم. به نظرم عاشق بلدچي شدم. بدجوري قشنگ بازي ميكرد... ببخشيد خانوم خوشگله. اجازه نميدم رشته افكارم بريده شه. مسلما با اين دماغ گوشكوبي  منظورش من نيستم. خانوم خوشگله من وسيله دارم ميذاري جلو بشينم؟ گفتن سلام گرگ بي طمع نيست. شرمنده  پام داغونه اگه بخواين اسباباتونو نگه ميدارم. .. بوي ترشي روش بدجوري دماغو اذيت ميكنه... شبا همش به ميخونه ميرم من... مرسي من سر افتخاري پياده ميشم. منم و يه سربالايي تيز و بعدش يه سرازيري تيزتر. 5 جلد كتاب سنگين. يه جفت پاي آش و لاش و يه پسر افغاني كه داره به گلا آب ميده.
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 10:19  توسط سايه  | 

يادش هميشه سبز

امروز در اتاق قفل بود و كليد من تو اتاق جا مونده بود. تصميم گرفتم برم تو اتاق خدا بيامرز و از طريق بالكن اون برم تو بالكن اتاق خودم و باقي قضايا. درو كه باز كردم مثل فيلمهايي كه با باز شدن در ناگهان نوري خيره كننده ميتابه و زمان معكوس ميشه پرت شدم به سالهاي قبل. سالهايي كه روي اون صندليهاي خوشگل شيشه اي مينشستم و با هم بحث ميكرديم. يا عصباني ميشد و فرياد ميكشيد يا خوشش مي اومد و قاه قاه ميخنديد. چقدر بچه بود و بزرگ.. از هر چيز كوچيكي خوشحال ميشد و با يه چيز كوچولو قهر ميكرد. حسودي ميكرد. لج ميكرد. عاشق تازگي بود و چيزهاي نو. تمام چيزهاي نويي كه الان يه قشر ضخيم از خاك روشونو گرفته. يه كپي از نقاشي هاي پيكاسو. لوازم تحرير آبي رنگ  ...

الان كجاست؟ تو بهشته يا برزخه  ... داره ميخنده يا لجش گرفته كه بي اجازه رفتم تو اتاق. منو بخشيده كه يه روز اونو به تئاترفروختم و خداحافظي نكرده جيم شدم؟ نميدونم ولي يادش اينجاست با من. كه دارم ازش مينوسيم و دستام يخ كرده. وطبق معمول اون خرچنگ عوضي كه نميدونم از كجا مياد و جا خوش ميكنه توگلوم،راه نفسمو گرفته و داره به چشام نيش ميزنه.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 10:46  توسط سايه  |