تبليغاتX
سايه

سايه

داستان روحي كه به دست صاحبش زنده زنده چال شد

 

عادت ندارم. سرده. ميرم پايين. پتك ميكوبه . اولش لخته لخته . بعد سيل خون. روي كف يه مربع ميكشم. چشماشون مثل يه شيطون ميچرخن دنبالم. هوا نيست. حبابها ميرن به آسمون. خواب خوابه. روحم ماسيده به تنم از سرما. سعي ميكنم. يه شيار عميقتر. حالا تو بخند. بگو نميشه. بگو كودن. اراجيفمو ميارم برات. تو يه سبد پر از ماسه. حالا بو كن. بگو اراجيف. من مغز نميخوام. خيلي وقته مارا خوردنشون. تو اسمت چي بود؟ چرا اينقدر سفيد؟ كي خونتو مكيده؟ پيداش ميكنم. تقصير سنگه.  نه. اونيكه خراش ميده نرمه. بيا ببين. اينجاست. جاي همه زخما. اولش قطره قطره بعد يه لخته. زمان از روش رد شده؟ صداي سوتشو نشنيدم. اينجا سرده. تو دزديديش. فكر كردي نميفهمم. حالا يه مثلث. تو عاقلي. ميفهمي كه دارم گريه ميكنم. من ديوونم. ميفهمم كه ميخندي. دست منو كجا بردي؟ چرا كنديش؟ لباسامو بده. ماهي از تو دستات سر خورد. بو ي گند ميداد. آسمون نيست. ابر نيست. من نيستم. اينجا قبره. اما تو هستي. واسم خزه آوردي؟ مرثيه نه. واسه آمرزش غصه هام صدف بخون. اينجا موج نمياد.  اون بالاست مرغ دريايي. وقتي تو خواب بودي كلمه رو برد. آره . يقين داري دروغ ميگم. ولي فكر كن. تو ميتوني من نميتونم. زور نزن. نميتوني.  ديره ديگه. بخواب. تقسيمش نميكنم. حالا يه دايره. ميرسيم به هم. ببينش تو مركزه. حبابها نميذارن؟ فوتشون كن. اينجا كسي بهم نميخنده. همه چي نرمه. روونه. له نميشم. نه من بالا نميام. صدر نشيني مال من نيست. من اگه نيستم خدا كه هست. نور داره نقب ميزنه. بايد برم. كمك. اين پژواك ديوونه ترم ميكنه. ميسازمش. همينجا. همين كف. بي هيچ پنجره. بي پرده. تنها

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 11:48  توسط سايه  | 

زيبا

به نظر من خفاش و پروانه هر دو از يك قماشن. فقط طفلكي خفاش بالهاش مثل بختش سياهه و پروانه جنگول و منگولش ماشالا...

خفاش عاشقه و پروانه شاعر. اومده از شمع تمثيلي ساخته از خورشيد و دورش ميگرده. بعضي هاشون بتشونو باور ميكنن و به آتيشش ميسوزن. اما خفاشا اينقدر به نور زل زده اند و طلبش كرده اند كه كور شده اند و تاريكي وبال گردنشان شده

اينو اولين بار وقتي درك كردم كه يه خفاش رو شاخه لوسترمون نشسته بود و يه پروانه داشت زير لبي بهش ميخنديد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 8:42  توسط سايه  | 

ميخوام قلبمو گريه كنم. اشك نميشه، خون مياد

دارم پير ميشم. از نشونه هاش غرق شدن تو خاطراته. خوش و تلخ. با يه آهنگ ميرم تو 7 تا 8 سال پيش. با يه e-mail  ميرم به خاطره كلاسهاي هنري و زنگ ميزنم به كسي كه قريب يكساله ازش بيخبرم. يا كسي از اساتيد تئاتر كه به خاطر امتحاني دلم هواشو ميكنه و زنگ ميزنم و ميبينم كه وااااي صداها چقدر عوض شده. برخوردا چقدر عوض شده. همه چي تغيير كرده. دارم شك ميكنم نكنه از دسته اصحاب كهفم و تو خواب غفلت موندم. هر كسي يه جوري يه گوشه اي افتاده ومن از همه جا بيخبر. يكي در عرض چهل روز سه تا عزيز از دست داده. يكي از كار بيكار شده. يكي بعد از طلاقش دوباره شوهر كرده. بعدي از دبي برگشته بعد از يكي دو سال بهش اقامت نداده اند، حالا در به در كاره. يه دوست ديگه ام MS گرفته.

منم عوض شدم. مبهوت شدم. ديگه اون شادابي و سرزندگي گذشته رو ندارم. اون حس ماجراجويي ام ديگه داره از بين ميره. زندگي جريان داره و بدجوري همه چيز رو عوض كرده. دلم براي خودم تنگ شده. براي خود خودم كه از يه پنجره شعر مينوشتم و به ترك ديوار ميخنديدم. كوله پشتي ام رو دوشم بود و مثل كش تا هر جا ميشد كش ميومدم. روزمره شدم و اين واسم مرگه. مثل زنجير چسبيده بهم و ولم نميكنه. مثل كپك كه از هر جا بشوريش از يه جاي ديگه ميزنه بيرون. جالب اينجاست كه ملاي خوبي هم هستم و يد طولايي دارم در امور موعظه. يكي نيست بگه تو كه لالايي بلدي...

اينقدر دعا كرده ام اين روزها كه دستم مثل گردن زرافه دراز شده و چسبيده به پاي خدا. اينقدر گريه كرده ام كه از پلكام ميشه جاي دشك بادي استفاده كرد. به قولي از معنويت هم تهي. كسي اگه زرتشتو ديد سلام ما رو هم بهش برسونه و بگه محتاجيم به دعا.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 13:53  توسط سايه  | 

لبخند

چسبيده در قير

هشت پايي اشك قي ميكرد

راز عشق را نميدانست

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 12:42  توسط سايه  | 

مسخ

همان روز كه براي تدفين چشمهايم زير برف

در جنگل گم شدم

قلبم روي دهانه آتشفشان جا ماند

و من

با وجداني آسوده

فصلها را قتل عام كردم

و اين

نقطه آغاز بود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 9:14  توسط سايه  | 

كولاژ

پلكهايم را به آسمان سنجاق ميكنم

تا ببارند برايت

دلتنگيهايم را...

 

سيل آگهي هاي تسليت روزنامه هاي صبح و عصر  تسكينم نميدهند.

تو را سيل برد

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 10:47  توسط سايه  |