تبليغاتX
سايه

سايه

افسانه حقيقته. بقيه رو انكار ميكنم

خونه ما نور نداره، 2 تا پنجره فسقلي داره كه رو به حياط باز ميشه و چشم اندازت ميشه كولر گنده بي ريختي كه مستقيم به خونه وصله يا ماشين و نهايتا حوضچه اي كه با شيلنگش باغچه رو آب ميدن. باغچه يه نقطه عطفه بات يه درخت خرمالو كه كاشتن اون وسط اما هرچي گل ميكارن تو اين صاب مرده خشك ميشه. حكمتش چيه نميدونم

خونه ما پنجره درست و حسابي نداره نگاهم جدا مونده از آسمون. تنم تب هواي باروني داره. تو يه گذشته نه چندان دور هوا كه سرد ميشد و باروني، پنجره وا باز ميگذاشتم تا صورتم خيس شه. آخه تختم كنار پنجره بود و سر ميخوردم زير پتو تا گرما و سرما را با هم مزه مزه كنم. چه لذتي داشت شباي باروني

اينجا اما از صداي تق تق باروني كه رو كولر ميخوره احساس ميكني جنا ايكس پارتي گرفتن. بدي قضيه اينجاست كه زير زمينا معروفن به ماواي جنا!

تو خونه ما تا معنويت كم ميشه صداي استادشجريان بلند ميشه و من تنها ميمونم با بغض، با خودم، با خدا.

ما از حياط خونمون جاي پاركينگ استفاده ميكنيم و از پاركينگ جاي انباري. تو پاركينگمون صابخونه توالت فرنگي شكسته گذاشته و مستاجر بالايي گاز و گلدون شكسته و ... اين وسط دلم واسه درخت خرمالو ميسوزه كه شرطي شده با بوي بنزين ماشينا و بوي ترياك صابخونه.

قبلنا پشت پنجرا اتاقم 2 تا كفتر مي اومدن و من با صداي عشقبازيشون بيدار ميشدم. اينجا پنجره فكستني ما هره نداره كه كفتر روش بشينه. عوضش حياطمون يه شيب قناس داره كه بارون خدا توش جمع ميشه (چون راه آب رد نميكنه) و ميشه لجن. بعد هم مراسم باروني سوري داريم با پرش از روي لجن

ديگه دلم معنويت نميخواد. با معنويت اين خونه دلتنگم. راه استفاده شو نميدونم. دلم گريه ميخواد. دلم نميخواد خوابيدنم ، خوردنم يا كار كردن و حتي نظافت كردنم وابسته به كسي باشه. دلم نميخواد هر وقت شجريان بخونه معنيش مهر سكوت باشه و هق هق. تو روزاي باروني دلم "هوا" ميخواد. دلم ديدن ابرا رو ميخواد . دلم خنديدن ميخواد. خنديدني كه بعدش اشك نباشه. كسي بش مهر جلفي و سبكسري نزنه..

 

خدا جونم كجا چالشون كردي؟ با من بودن همشون. كجا گمشون كردم؟

دلم چادر زدن تو كوه ميخواد.شب سكوت كوير با يه دل پرازعشق ميخواد. ترس از زوزه گرگ ميخواد وسط برف. دلم يه آغوش بي توقع ميخواد. يه كرسي كه با قوطي هاي ژل سوختني و كيسه خواب درست ميشه. دلم ميخواد كنار آبشار نرسيده به سنگ مريم پام بگيره اما دلم شاد باشه.دلم ميخواد بعد از شنيدن صداي رعد تو فاصله يك قدميم برق بزنه و من خيس و خوشحال بلرزم از تصور مرگ تو اوج كوه

خدايا، تويه زير زمين سنگي گيرافتادم كه نه پنجره داره. نه نور داره نه عشق داره...

به قولي: به كجاي اين شب تاريك بياويزم

قباي ژنده و كپك زده خود را
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 7:56  توسط سايه  | 

"در انتظار گودو" وقتي انشتين شاعر بود

نقطه اي از خلا

دور

چگال بود و سوزان

تاب نياورد

زمان از عصيان آغاز شد

انفجاري بزرگ

و زمين در بطن آسمان نطفه بست

موج هاي انرژي

به هر سو پراكنده شد

و جرقه هاي عظيم

سقف حيات را پيراست

پوست خلا

با سرعتي روز افزون

منبسط شد

كهكشانها از هم دوري گزيدند

وجهاني زاده شد

با پنج بعد

انرژي سياه

فرمانرواي مطلق شد

و رازآفرينش

در اعماق سياه چاله ها

مدفون ماند

اما

حشراتي درخشان

با سرعت نور

از زندان گريختند

دستها،  دامها

مطلق، نسبي

به دنبالشان

ميچرخيدند و ميگريختند

دامها در گردابشان

به دام افتادند

و زمان در مكان ذوب شد

و هيچ نماند

كه هيچ بماند
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 9:49  توسط سايه  | 

پژواك

 

رقص با مه

در ذرات پراکنده نور

چشمانت را میگشایی

در بستر جیوه

                        -تصویریست بن بست-

تن رها میکنی

درخنکای خلسه

و کسی

از راز بیهودگی

با تو حرف میزند

و کسی اینه را بر سر انگشتانت کلید میکند

و نان را

در آتش ترید میکند

تا گرسنگی روحت

خاموش شود

ققنوس اما

افسانه است...

 و من ایستاده درکورترین نقطه دنیا

کمانداری بی پیکان میبینم ...

حنجره ام خونین است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 13:46  توسط سايه  |