تبليغاتX
سايه

سايه

اداي دين به "تد هيوز"

آن چنان فرياد كشيدم

كه محتويات روده ام

بر صورت آسمان پاشيد

 

وصله نيستم

فرشتگان نخ نما

مرا از ميان استفراغهايش جمع كنيد

آفرينش تمام شد

 

جهنم ...

هيچكس پشت قصرش زباله نميسوزاند

 

دلتنگ، خسته، مرتعش

هنگاميكه فرشتگانت

مثانه شان را سبك ميكردند

تنهايم گذاشتي

و من تكرار كردم:

"چشمها را بايد شست"

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 9:23  توسط سايه  | 

سفر

من چرا بمانم

وقتی صدا

در لایه های فضا سبز میشود؟

وقتی هبوط نور

از روزنه های آسمان پیداست...

من چرا بمانم؟....

وقتی چرخش زمین

مدارهای نامرئی می آفریند

و اندیشه های مرئی

مجال چالش دارند

نگاه کن

سبزینه ها صعود میکنند

و زمان در هر جهش مسخ میشود

من چرا بمانم؟...

وقتی آینده را گم کرده ام

هرچند خدا

از گذشته به آینده نقب بزند

 

ریشه های تاریخ

از پوست من میرویند

و منحنی های شیری رنگ

در هم تنیده میشوند

وقتی بازدارنده ای نیست

چرا بمانم؟

بارها نقاب ها را پشت ورو کرده ام

هر بار نقشی جدید

وقتی چهره ها

روحانی و نورانی

اینگونه تغییر میکنند

من چرا بمانم؟

فضا نارس است

و طعم کالی آن

زیر دندانم کپک زده

نگاه کن

شماته ها سرعت گرفته اند

در رقص عقربک ها

وقتی که آتش عروج میکند

من چرا بمانم؟

صدفهای پیچان

در دستهایم میلغزند

کشتی به گل نشسته است

لنگر تعریف ندارد

یگانگی با موج

معنای کوچ من است

کوله بارم کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 15:12  توسط سايه  | 

ازل برابر است با قيامت

بوي گندم

جرقه هاي آتش

صداي باد...

ستاره اي افتاد

زمين دود شد

خدا تنها ماند و

يك نيشخند 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 15:5  توسط سايه  |