گناه
توكايي را
سنگسارميكردند
روحش را جا گذاشته بود
دورترها
درختي پر از جوانه پرواز ميشد
كركسي اوج گرفت
آسمان
توكايي را
سنگسارميكردند
روحش را جا گذاشته بود
دورترها
درختي پر از جوانه پرواز ميشد
كركسي اوج گرفت
آسمان
مرزها به هم نزدیکند
سرزمین های هندسی
در هم ادغام شده اند
اقلیم ذهن من
- بی مرز
منحنی های جدید در فضا کشف میکند
احساس
در شیب زمان
راه خود را میجوید
و تصور بیراهه
پل میزند تا مرز آبی
-
زنده ام
هرچند که شامه ام
از بوی ماندگی اشباع است
زنده ام
هر چند كه پلکهایم
جنبشهای ناموزون عناصررا
تجزیه ميکند
و پوستم
با سوزش خراشیده ميشود
با هراس...
هراس من از مرگ نیست
هراس من از بی تو بودن نیست
لحظه های اضطراب را بی تو زیسته ام
و لحظه های انتظار در پیشند
- بی تو
هراس من از آشوب است
در کران نا به هنگام ذهن
- هنگامی که در مرز تلفیقی سبز
در بطن تکرار
اشتیاق به رشد حجیم میشود
-هنگامیکه فاصله ها
به سرعت واهه
بعید میشوند
و چیزی نمی ماند
جز غبار عبور
حتی اگر تصویر تو در دست هايم باشد
میدانم که استثنایی نیست
پ.ن. دارم پا فراتر ميذارم از اين نقاشي رنه ماگريت... خدا كنه كه ببارم
سردابه ها در انتظار اجساد
و روحی که با بالهای نقره ای
بر فراز مغاکی بی انتها پرواز میکرد
در غرقابی از تفکر
با پلک های نیم سوخته
و حنجره ای خراشیده و متورم
فرشته می زایید.
عشق با بوی تعفن
در قلب ها تخمیر میشود
واین سرنوشت محتوم تمام جوانه هاست
که باید در گل و لای پاییز خاک
پا بگیرند
و بهارشان درزمستان است
من هنوز
تعداد گنجشکهایی که آوازشان را گم کرده اند، نمیدانم
اما هر شب
برای آمرزش روح ستاره های سوخته دعا میکنم
و راز کوچک دستها و پنجره ام را
پشت پرده پنهان کرده ام
چشمها و گوشهای نا محرم
احوال پرس منند
باور نکردنی است اما
دیروز یک پر نقره ای
کنار نهال ماه گریه میکرد
و شب خواب دیدم
که بچه اش را سقط کرده بود
صبح ماه داشت میسوخت
پ.ن: اوگتسو مونوگاتاري يعني "ماه محو پس از باران" و اين مطلب به احترام دوستي است كه وبلاگي به همين نام دارد
از اين كه بگذريم هميشه نسبت به آدمايي كه خودكشي ميكنن يك احساس احترام خاصي ميكنم و اگر خدا كمي جربزه دراين وجود بيمقدار گذاشته بود حتما اينكاررو ميكردم. چندروز پيش حتي غزل خداحافظي رو هم سرودم. چون فكر كردم آدم موقعي كه ميخواد دست به چنين عمل خطيري بزنه ديگه اعصاب شعر گفتن نداره:
سلام
من خوبم
همه خوبند
ديگر چيزي نمانده به من بودن
به فصل خنديدن
به موعد چشم بر هم گذاردن
و خيس از بارش آفتاب
در آغوش خاك خوابيدن
اومنتظر است...
يكي از افرادي كه مورد علاقه منه ماياكوفسكي فقيده كه در تاريخ ۱۴ اپريل ۱۹۳۰ دست به خودكشي زده و اين شعر را كنار جسدش پيدا كردن:
همانطور كه ميگويند
پرونده بسته شد
وقايق عشق
بر صخره زندگي روزمره شكست
با زندگي بي حساب شدم
بي جهت دردها را دوره نكنيد
ويا آزارها را
شاد باشيد.
پرده افتاد
سياه
رگهايم را تهي كردند
با قير انباشتند ش
چشم بستم
حدقه ام را تهي كردند
و بر پلكهايم خار روييد
دستهايم
مارهايي شدند
از تيره ضحاك
و تا فرياد
فاصله طعم عقرب بود
صبح اما
قلب مي تپيد همچنان
من بودم