...، بوس، لالا
نميتونست. داشت تظاهر ميكرد. اينجا رو ديگه نميتونست. تظاهر ميكرد كه ناراحت نميشه. ميگفت از رو راستي كه ثمر نديدم. حرف و حديث بود كه بيا سياست نچينيم و سياست نبازيم و بعد اولين چيزي كه شكستيم حرمت بود و اعتماد بود و دل بود و چشممون روشن شد به جمال نقاب و ديديم از پشتش به به همه رو ميبينيم و ما رو نمي بينن و چه راحتيم. چيكار بايد ميكرد؟ خب نميتونست. بايد نفس ميكشيد. عادت نداشت كه اين همه مخفي بمونه. اين بازي يه باشك ميخواست. نميشد كه هميشه قايم باشه. تو يه اتاقي كه درش قفل بزرگ داره و خاطره بجوي و بشه تف سر بالا و بعد همينطوري اشك بريزي و... نه خره. چرا اشك؟ بخند. ببين كوه هست... ببين سفيد پوشيده. آسمون هست. ابر هست. تو خنگي كه نميبيني. خب چيكار ميكرد؟ چشمام چسبيده به سيم خاردارا. هر جا نگاه ميكنم پر ميبينم. پرنده اي كه زنده زنده پراشو كنده ان. خيلي هنر كنم نوك انگشتامو ببينم نه نوك دماغمو! ماه پيش كش. چرا اينقدر سياه ميبيني؟ بابا نبين خب. اگه ميبيني مگه مجبوري بنويسي؟ اگه مجبوري بنويسي چرا ميذاري بقيه بخونن. پرده ها رو كشيد. چراغا خاموش.
