آنتي تز دكارت
پرده افتاد
سياه
رگهايم را تهي كردند
با قير انباشتند ش
چشم بستم
حدقه ام را تهي كردند
و بر پلكهايم خار روييد
دستهايم
مارهايي شدند
از تيره ضحاك
و تا فرياد
فاصله طعم عقرب بود
صبح اما
قلب مي تپيد همچنان
من بودم
+ نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 10:0  توسط سايه
|
