غريق، بي نجات
مرزها به هم نزدیکند
سرزمین های هندسی
در هم ادغام شده اند
اقلیم ذهن من
- بی مرز
منحنی های جدید در فضا کشف میکند
احساس
در شیب زمان
راه خود را میجوید
و تصور بیراهه
پل میزند تا مرز آبی
-
زنده ام
هرچند که شامه ام
از بوی ماندگی اشباع است
زنده ام
هر چند كه پلکهایم
جنبشهای ناموزون عناصررا
تجزیه ميکند
و پوستم
با سوزش خراشیده ميشود
با هراس...
هراس من از مرگ نیست
هراس من از بی تو بودن نیست
لحظه های اضطراب را بی تو زیسته ام
و لحظه های انتظار در پیشند
- بی تو
هراس من از آشوب است
در کران نا به هنگام ذهن
- هنگامی که در مرز تلفیقی سبز
در بطن تکرار
اشتیاق به رشد حجیم میشود
-هنگامیکه فاصله ها
به سرعت واهه
بعید میشوند
و چیزی نمی ماند
جز غبار عبور
حتی اگر تصویر تو در دست هايم باشد
میدانم که استثنایی نیست
پ.ن. دارم پا فراتر ميذارم از اين نقاشي رنه ماگريت... خدا كنه كه ببارم
