كارناوال شك
دورتر از افق
كسي گريه ميكرد
صدا را بو كشيدم
زلزله آمد...
چشمان خورشيد را
با سرب مذاب سرمه كشيدند
عروسي شب بود
و من ميلرزيدم
كسي مي خنديد
دورتر از افق
شطي از گل سرخ
به اقيانوس آرام مي ريخت
و من داوطلبانه
پيكرم را بر خاك مصلوب كردم
تا گناهان سبزينه ها
پاك شود
و آن هنگام
كه از من تهي ميشدم
صداي انفجار گناه را
در آوندهاي تمام گياهان گوشتخوار
مي بوييدم
و چشمانم از صداي خواب ميرميد
ديدم
پيچكي در هر هم آغوشي اش با ديوار
آرزوي مرگ ميكرد
- فراموش كن
اما چشمهايش در آسمان
در جستجوي شهابي ثاقب
جا مانده بود
ريشه هايش در خاك
تير ميكشيد
و حنجره اش از بغض
منبسط ميشد
بويي عجيب چون دروغ مي آمد
و من ميلرزيدم
خورشيد ميگداخت...
چشم كه گشودم
صليب من
بالهاي پروانه اي بود
كه در حسرت پرواز
ميگريست.
+ نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 9:50  توسط سايه
|
