تبليغاتX
سايه - كارناوال شك

سايه

كارناوال شك

 

 

دورتر از افق

كسي گريه ميكرد

صدا را بو كشيدم

زلزله آمد...

 

چشمان خورشيد را

با سرب مذاب سرمه كشيدند

عروسي شب بود

و من ميلرزيدم

 

كسي مي خنديد

دورتر از افق

شطي از گل سرخ

به اقيانوس آرام مي ريخت

و من داوطلبانه

پيكرم را بر خاك مصلوب كردم

تا گناهان سبزينه ها

پاك شود

و آن هنگام

كه از من تهي ميشدم

صداي انفجار گناه را

در آوندهاي تمام گياهان گوشتخوار

مي بوييدم

و چشمانم از صداي خواب ميرميد

 

ديدم

پيچكي در هر هم آغوشي اش با ديوار

آرزوي مرگ ميكرد

-         فراموش كن

اما چشمهايش در آسمان

در جستجوي شهابي ثاقب

جا مانده بود

ريشه هايش در خاك

تير ميكشيد

و حنجره اش از بغض

منبسط ميشد

بويي عجيب چون دروغ مي آمد

و من ميلرزيدم

خورشيد ميگداخت...

 

چشم كه گشودم

صليب من

بالهاي پروانه اي بود

كه در حسرت پرواز

ميگريست.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 9:50  توسط سايه  |